هرکه بر دوستش خُرده گيري کند [و بخواهد مو را از ماست بکشد]، دوستي اش گسسته مي شود . [امام علي عليه السلام]
احسان - انا مجنون الحسين عليه السلام
  • پست الکترونيک
  • شناسنامه
  •  RSS 
  • پارسي بلاگ
  • پارسي يار
  • در ياهو
  •    [آرشيو شده ها]

    بشير و بشير پسران غالب اسدي، روايت کرده اند که پسين روز عرفه، در عرفات خدمت حضرت امام حسين عليه السلام بوديم. پس از خيمه خود بيرون آمدند با گروهي از اهل بيت و فرزندان و شيعيان، با نهايت تذلّل و خشوع، پس در جانب چپ کوه ايستادند و سوي مبارک را بسوي کعبه گردانيدند و دست ها را برابر رو برداشتند مانند مسکيني که طعام طلبد و اين دعا را خواندند:



    اَلْحَمْدُ لله الَّذى لَيْسَ لِقَضآئِهِ دافِعٌ


    وَلا لِعَطائِهِ مانِعٌ


    وَلا کَصُنْعِهِ صُنْعُ صانِعٍ


    وَهُوَ الْجَوادُ الْواسِعُ ...


    لينک دعاي عرفه با ترجمه


    حضرت امام حسين(عليه السلام) در هفتم ذي الحجه(يکشنبه) در مکه معظمه خطبه اي خواند و مردم را خبر داد که فردا صبح مي رود.


    و هشتم ذي الحجه(دوشنبه) حج را به عمره مفرده بدل نموده و از مکه متوجه عراق گرديدند.


    و فرداي آنروز حضرت مسلم بن عقيل و هاني بن عروه توسط ابن زياد ملعون به شهادت رسيدند. تا اولين شهداء در راه سيدالشهداء(عليه السلام) در اين سفر پر بلاء، لب تشنه جان دهند و سر از تن مبارکشان جدا کنند.



    صَلَي اللهُ عَلَيکَ يا اَباعَبدِاللهِ الحُسَين



    احسان ::: پنجشنبه 7/10/1385::: ساعت 10:18 صبح
    موضوعات يادداشت:

    مصائب و گرفتاريهاي جناب مسلم بن عقيل(عليه السلام) را در آن سي ساعت آخر(قبل از دستگيري) در نظر بياوريد:


    شخصي که هجده هزار نفر با او بيعت کرده و ديروز ابن زياد از ترس او محصور بوده و امروز ميزبان او، هاني، به جهت وي گرفتار است و خود او در کوچه ها سرگردان و عاقبت الامر در منزل يک زن که به او رحم نموده، خسته و وامانده و گرسنه و پريشان فکر است. او از اوضاع شهر بي خبر و از بي وفايي اهل کوفه دلتنگ و براي حسين بن علي(عليه السلام) که به زودي بسوي کوفه مي آيد، مضطرب است.


    مسلم در درياي فکر غوطه ور بود که ناگهان صداي اسبان و فرياد مردمان را شنيد. دانست که به دنبال او آمده اند و او را مي طلبند. پس فوراً با شمشير برهنه براي جلوگيري از حمله مهاجمين حاضر و آماده شد.


    جماعت فشار آورده و داخل خانه شدند. مسلم چون شير به آنها حمله کرد و آنها را عقب نشاند. بالاخره چون ديدند در مقابل او نمي توانند ايستادگي کنند، بالاي بام رفتند و جناب مسلم را سنگ باران کردند و دسته هايي از ني را آتش زدند و بر سر آن بزرگوار ريختند.


    او چون اين اوضاع را مشاهده نمود از خانه بيرون آمد و در کوچه بناي جنگ را گذاشت.  


    طبري از ابومخنف روايت مي کند: محمد بن اشعث به جناب مسلم گفت: خود را به کشتن مده، تو در امان هستي. اين جماعت تو را نمي کشند و با تو خويش هستند!


    در اين موقع از بس که بر آن بزرگوار سنگ زده بودند، از جنگ خسته شده و دستهايش از کار افتاده بود. مسلم به ديوار تکيه داد.  


    او از ناتواني خود با خبر است. امان را قبول نکند چه کند؟ لذا قبول کرد و تسليم شد.


    او امان را قبول کرد که از بقاء و زندگاني خود استفاده کند و امام مظلوم(عليه السلام) را خبر نمايد تا به کوفه نيايد. چون او به امام(عليه السلام) نوشته بود که هجده هزار نفر از اهل کوفه با تو بيعت کرده اند و مردم با تو هستند و به آل ابوسفيان نظري ندارند، تا نامه مرا ديدي بيا و تاخير منما.  


    مسلم را سوار استر کردند، دور او را گرفتند و شمشيرش را بردند.


    مثل اينکه مسلم دانست که او را مي کشند.دانست که به او خيانت شده و از اين راه به مقصود نمي رسد و نمي تواند امام(عليه السلام) را برگرداند.


    از زندگاني مايوس شد و اشک از چشمانش سرازير گشت.


    ظالمي به او گفت: کسي مثل تو که آرزوي چنيم مقام و مرتبه اي نمايد، در برابر پيش آمدهاي ناگوار عاجز و بي تاب نمي شود.


    مسلم گفت: براي گرفتاري خويش گريه نمي کنم، گريه من براي حسين(عليه السلام) و آل اوست. آنان باشتاب به سوي کوفه مي آيند. 


     


    اَلا صَلَّ اللهُ عَلَي الباکينَ عَلَي الحُسَين 


     


    آنگاه به محمد بن اشعث فرمود: مي بينم که امان تو بي اثر است و تو نمي تواني از من حمايت کني. آيا مي تواني کسي را نزد حسين(عليه السلام) بفرستي تا پيام مرا به او برساند، چون او همين امروز و فردا بسوي کوفه مي آيد. به او بگوييد: پسر عقيل مرا نزد تو فرستاد، در آن حال که اسير دست دشمنان بود و گمان نمي کرد که به شب برسد. به او بگوييد: برگرد و به کوفه ميا، زيرا اهل کوفه همان کساني هستند که پدرت آرزو داشت به مرگ يا کشته شدن از آنان جدا شود. اهل کوفه به تو و من دروغ گفتند و آنچه که من پيش از اين به تو نوشتم درست نيست. 


     


    کوفه ميا حسين جان   .....      کوفه وفا ندارد


       کوفي بي مروت        .....      شرم و حيا ندارد 


     


    محمد بن اشعث گفت: به خدا سوگند! پيغام تو را به حسين(عليه السلام) مي رسانم و به ابن زياد مي گويم که به تو امان داده ام.


    او به وعده خود وفا کرد و امام(عليه السلام) را در منزل زباله باخبر نمود.


    مسلم به وعده ابن اشعث اکتفا نکرد. هنگام شهادت، عمربن سعد را خواست و به او نيز همين وصيت را فرمود. 


     


    صَلَي اللهُ عَلَيکَ يا اَباعَبدِاللهِ الحُسَين  


    اَلا لَعنَهُ اللهِ عَلَي القَومِ الظّالَمينِ


    وَ سَيَعلَمُ الّذينَ ظَلَمُوا اَيَّ مُنقَلِبٍ يَنقَلِبُون 


     


    منابع:


    -  تاريخ طبري، ج5، ص 372 تا 376.


    - تاريخ سيدالشهداء(عليه السلام) ،مولف:آيه الله شيخ عباس صفايي حائري، انتشارات مسجد مقدس جمکران، ص 327 تا 332. 


     


    زيارت جناب مسلم بن عقيل(عليه السلام)


     


    السلام عليک ايها العبد الصالح، المطيع لله و لرسوله،


     و لاميرالمومنين و الحسن و الحسين عليهم السلام،


    الحمدلله، و سلام علي عباده الذين اصطفي محمد و اله،


    و السلام عليکم و رحمه الله و برکاته و مغفرته،


    و علي روحک و بدنک، اشهد انک مضيت علي


     ما مضي عليه البدريون المجاهدون في سبيل الله،


    المبالغون في جهاد اعدآئه و نصره اوليآئه، فجزاک الله افضل الجزآء


     و اکثر الجزآء و اوفر جزآء احد ممن وفي ببيعته،


    و استجاب له دعوته و اطاع ولاه امره،


    اشهد انک قد بالغت في النصيحه،و اعطيت غايه المجهود و ... . 



    احسان ::: پنجشنبه 7/10/1385::: ساعت 9:57 صبح
    موضوعات يادداشت:

       [آرشيو شده ها]
    >> بازديدهاي وبلاگ <<
    بازديد امروز: 24
    کل بازديد :21464

    >>اوقات شرعي <<

    >> درباره خودم <<

    >> پيوندهاي روزانه <<

    >> موضوعات وبلاگ <<

    >>لوگوي وبلاگ من<<
    احسان - انا مجنون الحسين عليه السلام

    >>لينک دوستان<<

    >>لوگوي دوستان<<

    >>موسيقي وبلاگ<<

    >>آرشيو شده ها<<

    >>جستجو در وبلاگ<<
    جستجو:

    >>اشتراک در خبرنامه<<

    نام:

    ايميل: